خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و چهارم :
سرم را به تأیید جنباندم. آهسته گفت:
_ لعنت بهت!
دست از ماساژ پیشانیام برداشتم. تلخی نگاهم نهتنها اثر نکرد، بلکه ابروهایش را درهم برد. در جلوی ماشین را برایم گشود:
_ توی داشبورد مُسکن دارم.
بیحرف نشستم؛ پس از خوردن قرص، سرم را به صندلی تکیه دادم و پلکهای را بستم. بار نگاه سنگین و مکدرش را حس روی شانههایم میکردم. بعد از درنگی طولانی سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآو

لطفا صبر کنید...

م.ر
1هومن مونده بشناسیم دوست یا دشمن😎😎